دلم خیلی گرفته.۲ ساعت دیگه باید برگردم به سلول خودم.در و دیوار دانشگاه و خوابگاه داره منو از درون
نابود می کنه.داره منو له میکنه.مثل زندانیا رو تن تقویم دیواری خوابگاه با چاقوی مداد خط می ندازم که
دلم خوش بشه که روزا رو می کشم.
دیوانه وار مرگ ثانیه ها رو جشن می گیرم و به عزای هفته های باقی مونده می شینم.
به ضمانت سفته های تقویم که مهر تعطیلی خورده توشون اومدم مرخصی و امشب مرخصی منم تمام
می شه.
( ناراحتم که چرا بچه های انجمن رو ندیدم دلم خیلی هوای انجمن رو کرده.)
تمام می شه می دونم
خیلی زود منم از کویر کنده می شم و بر می گردم به زادگاهم دریا.
تقدیر سرنوشت من رو پشت جاده های کویری پنهان کرده و من پیچ به پیچ جاده ها رو از خاک سیاه
گرفته تا نخلستان طبس به امید برگشت به زادگاهم طی می کنم.
من بازخواهم گشت
خیلی زود و آنگاه خواهم دانست که بهشت بیگمان در نفس های دریایی من و توست
همشهری
هم دریایی من هم خاک و هم خون من
می دمم هوایی را که تو بازدمش می کنی و بوسه بر خاکی می زنم که تو بی اعتنا لگد مالش می کنی
دوستت دارم شهر من
