تبليغاتX
برای تو می نویسم...
 

 

دلم خیلی گرفته.۲ ساعت دیگه باید برگردم به سلول خودم.در و دیوار دانشگاه و خوابگاه داره منو از درون

نابود می کنه.داره منو له میکنه.مثل زندانیا رو تن تقویم دیواری خوابگاه با چاقوی مداد خط می ندازم که

دلم خوش بشه که روزا رو می کشم.

 

دیوانه وار مرگ ثانیه ها رو جشن می گیرم و به عزای هفته های باقی مونده می شینم.

 

به ضمانت سفته های تقویم که مهر تعطیلی خورده توشون اومدم مرخصی و امشب مرخصی منم تمام

می شه.

 

( ناراحتم که چرا بچه های انجمن رو ندیدم دلم خیلی هوای انجمن رو کرده.)

 

تمام می شه می دونم

 

خیلی زود منم از کویر کنده می شم و بر می گردم به زادگاهم دریا.

 

تقدیر سرنوشت من رو پشت جاده های کویری پنهان کرده و من پیچ به پیچ جاده ها رو از خاک سیاه

گرفته تا نخلستان طبس به امید برگشت به زادگاهم طی می کنم.

 

من بازخواهم گشت

 

خیلی زود و آنگاه خواهم دانست که بهشت بیگمان در نفس های دریایی من و توست

 

همشهری

 

هم دریایی من هم خاک و هم خون من

 

می دمم هوایی را که تو بازدمش می کنی و بوسه بر خاکی می زنم که تو بی اعتنا لگد مالش می کنی

 

دوستت دارم شهر من

 

+ نوشته شده توسط فاطمه ترابی(سبا) در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 و ساعت 20:34 |
                                      

 

عجیب است هموطن!

امشب که  این مطلب را می نویسم زمستان است و ساعاتی بعد در صبح زیبای فردا

بهار می رسد از راه.

و براستی این نوید خداوند نیست برای رسیدن به صبح سپید آسایش ؟!

فرا رسیدن سال ۱۳۸۷ را به تمام ایرانیان تبریک می گویم .که همانا این عید عیدیست باستانی .

 

        با آرزوی بهاری نو و سالی همراه با دلخوشی و سلامت و عاقبت به خیری برای

تمام آریایی ها

 

 (شب مرگ آخرین لحضات سرد زمستانی)

 

+ نوشته شده توسط فاطمه ترابی(سبا) در پنجشنبه یکم فروردین 1387 و ساعت 0:24 |

گل

یا پوچ

...

وقتی

تمام احساست را

توی یک دستت می گذاری

 

باور کن فتح قلبت

۵۰-۵۰ هم نمی شود

 

۲۳/۱۲/۱۳۸۶- رودسر(گیلان)

 

(نوروز ۱۳۸۷ پیشاپیش بر همگان مبارک باد.)

+ نوشته شده توسط فاطمه ترابی(سبا) در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 و ساعت 13:4 |

 

السلام علیک یا شه غربت نشین!

دلم بدجور هوای حرمتونو کرده آقا.می دونید که تنها دلخوشیم تو غربت

جاده ها اینه که تا دلشکسته می شم میام تو حرمتونو باهاتون درد و

دل می کنم.آقا تو این روزای شهادتون دلم بدجور شکسته چه کنم که

دورم از حرمتون؟!آقا رحمی کنید به این دل شکسته.

 

یا امام رضا(ع) !

مددی

 

+ نوشته شده توسط فاطمه ترابی(سبا) در جمعه هفدهم اسفند 1386 و ساعت 17:5 |
 

توی سطرهای شعرم

 

وول می خوری

 

و من ، دور می اندازم سوژه های ناب را

 

خونسرد

 

مثل قورباغه ای

 

توی ِ لیوان آبِ مادربزرگ

 

که هر شب دندانش را

 

توی آن می چلاند

 

و صبح ،آویزان می کرد روی بند لثه هایش

 

هی

 

هنوز چیزی نخوانده

 

می خواهی بالا بیاوری ، توی سوراخ های شعرم؟!

 

بیاور!!!

 

دیدی کلک خوردی

 

این شعر حالت تدافعی دارد

 

پرت می کند تمام استفراغت را

 

توی صورت خودت

 

مثل تفِ سر بالایِ

 

پسر همسایه

 

وقتی که داد می زد: من این دخترک را دوست دارم

 

- و دخترک دیگر دخترک نبود

 

اصلا توی این شهر هیچ دختری دخترک نبود

 

و تو

 

که پوزخندت

 

تمام سهم من بود، از

 

صورتک هایی که توی کمدت ، پنهان می کردی

 

اما من خودم دیده بودم آن شب

 

به دختر همسایه،لبخند زده بودی

 

هی

 

هوا آن بالا برای عاشق شدن ،  مساعد است؟

 

یا بروم فردا بیایم؟!

 

البته

 

فردا هیچ کس تورا عاشق نمی خواند

 

روز جمعه ، حتی عاشقی هم تعطیل است

 

15/10/1386 7:14 صبح- رودسر

+ نوشته شده توسط فاطمه ترابی(سبا) در شنبه پانزدهم دی 1386 و ساعت 12:49 |